spacer

مشق شب

spacer

Sunday, October 19, 2003

نسيمي كه گذشت
و مني كه ماندم
و طوفانهايي كه امدند.
دير دريافتم
تشنه اتفاقات دور به سراب زدم خويشتن را
به سرابهاي راستين ارزو فريفتم خويش را
دير دريافتم
مبتلا يه زندگي نبايد به ايستد
بايد برود
دور شود
محو شود
به راستي چه چيز غم انگيز است؟
هوسي كه اسير در حصار حسرت باشد؟
ذهني كه ايينه خيابانها و ادمها باشد؟
اري! هر چيز كه از انديشه نباشد

شبهاي تاريكي است
غرورم را اگر حتم داري بر اب داده اي
اشتباه رفته اي
درياي غرور را در من نديده اي
جواني را حتم داري اگر به حسرت و حادثه ختم كرده اي
راست مي گويي
حس مي كنم
جواني دارد از دست مي رود
از دست تو!
.......


Comments: Post a Comment
spacer